حق گوهر چیست، آب و رنگ گوهر یافتن
نیست تحسینی سخن را بهتر از دریافتن
۱در بساط سینه هر کس که باشد آه سرد
می تواند در دل شب صبح را دریافتن
۲جستجوی عشق از افسردگان روزگار
هست در خاکستر سنجاب اخگر یافتن
۳از وصال کعبه در سنگ نشان آویخته است
هر که قانع گردد از دریا به گوهر یافتن
۴سینه خود را ز آه آتشین سوراخ کن
تا توانی ره در آن محفل چو مجمر یافتن
۵سینه پر داغ ما ساده است از نقش امید
نیست ممکن آب در صحرای محشر یافتن
۶تا تو چون پروانه داری دست بر آتش ز دور
از حریر شعله ممکن نیست بستر یافتن
۷با نصیب خویش قانع شو که نتوان بی نصیب
جرعه آبی به اقبال سکندر یافتن
۸عاشق یکرنگ از بیداد عشق آسوده است
دست نتوانست آتش بر سمندر یافتن
۹می توان آسایش روی زمین چون بوریا
بی تکلف صائب از پهلوی لاغر یافتن
۱۰