هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن
می نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن
۱از مروت نیست با سنگ جفا راندن مرا
من که در بند گرانم از وفای خویشتن
۲من کدامین ذره ام تا بی نیازان جهان
صرف من سازند اوقات جفای خویشتن
۳راستی در پله افتادگی دارد مرا
می روم در چاه دایم از عصای خویشتن
۴صد جفا می بینم و بر خود گوارا می کنم
برنمی آیم، چه سازم با وفای خویشتن
۵بخت اگر در نارسایی ها رسا افتاده است
نیستم نومید از آه رسای خویشتن
۶می کند گردش فلک بر مدعای من مدام
تا فشاندم آستین بر مدعای خویشتن
۷از تجلی می تواند سنگ را یاقوت کرد
آن که می دارد دریغ از من لقای خویشتن
۸هر که با جمعیت اظهار پریشانی کند
می زند فال پریشانی برای خویشتن
۹این چنین زیر و زبر عالم نمی ماند مدام
می نشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن
۱۰هر حباب شوخ چشم از پرده ای گردم زند
بحر یکتایی نیفتد از هوای خویشتن
۱۱نیستم صائب حریف منت درمان خلق
باز می سازم به درد بی دوای خویشتن
۱۲