تندخویان می زنند آتش به جان خویشتن
می خورد دل شمع دایم از زبان خویشتن
۱راه حرف آشنایان سبزه بیگانه بست
اینقدر غافل مباش از گلستان خویشتن
۲نیست نرگس را چو برگ گل به شبنم احتیاج
دولت بیدار باشد دیده بان خویشتن
۳چون گل رعنا فریب مهلت دوران مخور
در بهاران بگذران فصل خزان خویشتن
۴چون صدف ناچار اگر باید لب خواهش گشاد
پیش هر ناشسته رو مگشا دهان خویشتن
۵سرفرو نارد به چرخ پست فطرت، هر که ساخت
از بلندی های همت آسمان خویشتن
۶ریزه چین خوان من ذرات و من چون آفتاب
از شفق در خون زنم هر روز نان خویشتن
۷از زبردستان کسی زه بر کمان من نبست
حلقه بیرون بردم از میدان کمان خویشتن
۸بلبلان افسرده می گردند صائب، ورنه من
تخته می کردم ز خاموشی دکان خویشتن
۹