چند چون طاوس باشی محو بال خویشتن؟
زیر پای خود نبینی از جمال خویشتن
۱کم مباش از مرغ بسمل در شهادتگاه عشق
می ز خون خود کن و مطرب ز بال خویشتن
۲چون مه از نقصان دل خود را مخور، خورشید باش
تا ز حال خود نگردی در زوال خویشتن
۳مطلب روی زمین در زیر دامان شب است
جز بر این دامن مزن دست سؤال خویشتن
۴بستر و بالین من از سایه بال هماست
تا سر خود را کشیدم زیر بال خویشتن
۵عمر خود را کم به امید فزونی می کنند
ساده لوحانی که می دزدند سال خویشتن
۶با دل افکن گفتگوی دوستی را از زبان
در ثمر پوشیده کن برگ نهال خویشتن
۷ترجمان گوهر شاداب، آب او بس است
لب بگز صائب ز اظهار کمال خویشتن
۸