موج دریا را نباشد اختیار خویشتن
دست بردار از عنان گیر و دار خویشتن
۱زهد خشک از خاطرم هرگز غباری برنداشت
مرکب نی بار باشد بر سوار خویشتن
۲خاک باشد از مصافم چشم دشمن را نصیب
کرده ام تا خاکساری را حصار خویشتن
۳خار دیوار گلستانم که از بی حاصلی
می کشم خجلت ز اوج اعتبار خویشتن
۴خلوتی چون خانه آیینه داری پیش دست
بهره ای بردار از بوس و کنار خویشتن
۵گوهر از گرد یتیمی می شود کامل عیار
بیش ازین دامن مکش از خاکسار خویشتن
۶می توانی آتش شوق مرا خاموش کرد
گر دلت خواهد، به لعل آبدار خویشتن
۷دیدن آیینه را موقوف خواهی داشتن
گر بدانی حال من در انتظار خویشتن
۸گر دهم ملک سلیمان را به موری بی سؤال
همچنان باشم ز همت شرمسار خویشتن
۹بس که چون آیینه صائب دیده ام نادیدنی
می شمارم زنگ کلفت را بهار خویشتن
۱۰