آدمی را نیست خصمی چون جمال خویشتن
حلقه فتراک طاوس است بال خویشتن
۱این کهنسالان که می دزدند سال خویشتن
کهنه دزدانند در تاراج مال خویشتن
۲صحبت روشندلان باشد حصار عافیت
آب در گوهر نمی گردد ز حال خویشتن
۳در تلاش اوج عزت هر که می سوزد نفس
سعی چون خورشید دارد در زوال خویشتن
۴می کشد در خاک و خون رنگین لباسی خلق را
حلقه فتراک طاوس است بال خویشتن
۵بر گلوی خود ز غیرت می گذارم چون سبو
گر برآرم از بغل دست سؤال خویشتن
۶غنچه خسبی دارد از سیر چمن فارغ مرا
هست باغ دلگشایم زیر بال خویشتن
۷در جهان خاکساری خسرو وقت خودم
کم نمی دانم ز جام جم سفال خویشتن
۸منت درمان ز بی دردان کشیدن مشکل است
از طبیبان می کنم پوشیده حال خویشتن
۹چون کسی کز چشم بد معشوق را دارد نگاه
صائب از مردم نهان دارم ملال خویشتن
۱۰