برده ام تا از سر کویت نشان خویشتن
هم به جان تو که بیزارم ز جان خویشتن
۱گه بر آتش می نشاند، گه به آبم می دهد
عاجزم در دست چشم خون فشان خویشتن
۲در دیار ما که از مغز قناعت آگهیم
طعمه می سازد هما از استخوان خویشتن
۳ای که می نازی به صبر خویشتن، آیینه هست
می توان کرد از نگاهی امتحان خویشتن
۴گر گریبان چاک صبحی رو به مشرق آوری
آفتاب از شرم نگشاید دکان خویشتن
۵خویش را گم کرده ام از بس پریشان خاطری
از سر زلف تو می پرسم نشان خویشتن
۶