پیش هر تلخی نریزم آبروی خویشتن
می خورم قند از شکست آرزوی خویشتن
۱رشته این تنگ چشمان رنج باریک آورد
می کنم از جسم زار خود رفوی خویشتن
۲می فشارم، گر به حرف شکوه بگشاید دهن
چون سبو دستی که دارم بر گلوی خویشتن
۳در کف آیینه چون سیماب می لرزد به خویش؟
آنچنان لرزد دلم بر آبروی خویشتن
۴فارغم چون طوطی از حسن گلوسوز شکر
من که شکر می خورم از گفتگوی خویشتن
۵در غریبی چاره گرد یتیمی چون کنم؟
من که در دریا ندارم شستشوی خویشتن
۶پیش آن پاکیزه دامن، خانه نارفته ام
گرچه عمرم صرف شد در رفت و روی خویشتن
۷نیست ممکن این کشاکش از رگ جانم رود
تا نپیوندم به دریا آب جوی خویشتن
۸تا شدم چون نافه دور از ناف آهوی ختن
می فرستم قاصدی هر دم ز بوی خویشتن
۹چون به رنگ زرد من بر می خورد برگ خزان
زعفران می مالد از خجلت به روی خویشتن
۱۰بی خبر از پیچ و تاب هم سیه روزان نیند
می توان پرسید حال ما ز موی خویشتن
۱۱بارها نومید برگشتم ز دکان مسیح
به که خود باشم به همت چاره جوی خویشتن
۱۲چون غبارآلود می گردم ز خواب بی غمی
تازه می سازم به خون دل وضوی خویشتن
۱۳بس که صائب خویش را در عشق او گم کرده ام
می کنم از همنشینان جستجوی خویشتن
۱۴