عشق در بند گران است از وفای خویشتن
بید مجنون است خود زنجیر پای خویشتن
۱از سر این خاکدان هر کس که برخیزد چو سرو
در صف آزادگان باشد لوای خویشتن
۲داشت حال مهره ششدر دل آزاده ام
تا نیفکندم به آتش بوریای خویشتن
۳از درون خانه باشد دشمن من چون حباب
می کشم آزار دایم از هوای خویشتن
۴نیستم در زیر بار منت باد مراد
کشتی خویشم چو موج و ناخدای خویشتن
۵از زمین کوی او کز برگ گل نازکترست
چون توانم خواست عذر نقش پای خویشتن؟
۶از سر اخلاص صائب با رضای حق بساز
جنگ دارد بنده بودن با رضای خویشتن
۷