اندکی کوتاه کن زلف بلند خویشتن
تا مبادا ناگه افتی در کمند خویشتن
۱گرچه این تعلیم بهر من ندارد صرفه ای
تا شوی واقف ز حال مستند خویشتن
۲لیک می دانم که از فولاد اگر باشد دلت
برنمی آیی به مژگان کشند خویشتن
۳ناز در تسخیر ما گر می کند استادگی
مشورت کن با دل مشکل پسند خویشتن
۴حسن چون افتاد شیرین، دل ز خود هم می برد
نیشکر بیرون نمی آید ز بند خویشتن
۵ز اشتیاق خویش در یک جا نمی گیرد قرار
ای خوشا حسنی که خود باشد سپند خویشتن
۶شکر این معنی که عیسای زمانت کرده اند
اینقدر غافل مشو از دردمند خویشتن
۷لب نگه دار از لب ساغر که نادم می شود
هر که اندازد در آب تلخ، قند خویشتن
۸سعی تا حد توکل دست و پایی می زند
چون به این وادی رسی پر کن سمند خویشتن
۹پند دل صائب مرا از کوی او آواره کرد
هیچ کافر گوش نگذارد به پند خویشتن!
۱۰