باده با رندان صافی سینه می باید زدن
حسن اگر داری در آیینه می باید زدن
۱چون سر خورشید با یک داغ نتوان ساختن
نقش داغ تازه ای بر سینه می باید زدن
۲صبح شنبه می زداید زنگ از دل بی شراب
باده روشن شب آدینه می باید زدن
۳نافه از خون خوردن پنهان شود مشکین نفس
باده زیر خرقه پشمینه می باید زدن
۴در جگر صد سوزن الماس می باید شکست
بعد ازان بر خرقه خود پینه می باید زدن
۵قسمت خود بین نمی گردد زلال زندگی
ای سکندر سنگ بر آیینه می باید زدن
۶دردمندی از فلک تعلیم می باید گرفت
هر سر مه ناخنی بر سینه می باید زدن
۷گر نمی خواهی که فردا هیزم دوزخ شوی
تیشه بر پای درخت کینه می باید زدن
۸در شهواری که می گویند، در جیب دل است
خویش را بر قلب این گنجینه می باید زدن
۹صحبت اهل زمان صائب ندارد نشأه ای
می به یاد مردم پیشینه می باید زدن
۱۰