تا توان خاموش بودن دم نمی باید زدن
عالم آسوده را بر هم نمی باید زدن
۱می توان تا غوطه در سرچشمه خورشید زد
خیمه بر گلزار چون شبنم نمی باید زدن
۲از دل و دین و خرد یکباره می باید گذشت
در قمار عشق نفس کم نمی باید زدن
۳پیش اهل حال می باید لب از گفتار بست
چون طرف آیینه باشد دم نمی باید زدن
۴تا نیابی ترجمانی همچو عیسی در کنار
بر لب خود مهر چون مریم نمی باید زدن
۵جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگون
خنده در هنگامه ماتم نمی باید زدن
۶چون زمین ساده ای پیدا شود از بهر نقش
بر لب خود مهر چون خاتم نمی باید زدن
۷شهریان را سیر چشم از جود کردن همت است
در بیابان خیمه چون حاتم نمی باید زدن
۸می توان تا صائب از جام سفالین باده خورد
می چو بی دردان ز جام جم نمی باید زدن
۹