چون زند موج حلاوت کلک شکر بار من
پسته خندان شود لب بسته از گفتار من
۱دامن فکر من است از دامن گل پاکتر
چشم شبنم می پرد در حسرت گلزار من
۲چون صدف دریادلان را باز می ماند دهن
گوهرافشانی کند چون کلک گوهربار من
۳در پس آیینه از خجلت نهان گردیده اند
طوطیان در روزگار کلک شکر بار من
۴عالمی بیدار شد از ناله ام، گویا شده است
مشرق صبح قیامت رخنه منقار من
۵سرو و شمشاد و صنوبر پایکوبان می شوند
هر که خواند در چمن یک مصرع از افکار من
۶حلقه بیرون در کرده است خلط و زلف را
بر بیاض گردن سیمین بران اشعار من
۷شیشه گردون خطر دارد ز زور باده ام
کیست تا بر لب گذارد ساغر سرشار من؟
۸سینه افسرده گلشن در ایام خزان
می زند جوش بهار از گرمی گفتار من
۹هر رگ سنگی شود انگشت زنهار دگر
کوه را گر دل فشارد ناله های زار من
۱۰همچو کوه قاف در موج پری پنهان شده است
بیستون عشق از فرهاد شیرین کار من
۱۱دست گلچین غنچه از جوش بهاران می شود
ورنه چوب منع را ره نیست در گلزار من
۱۲مزد کار من ز ذوق کار من آماده است
کارفرما فارغ است از اهتمام کار من
۱۳رشته موج سراب از جوش گوهر بگسلد
آستین چون برفشاند ابر گوهربار من
۱۴بحر نتواند نفس دیگر ز جزر و مد کشید
گر چنین بر خود ببالد گوهر شهوار من
۱۵بر دل آزاده خود بار خود را بسته ام
نیست دوش هیچ کس چو سرو زیر بار من
۱۶چون نفس در دل نگردد عندلیبان را گره؟
غنچه می خسبد نسیم صبح در گلزار من
۱۷از پشیمانی لب خود را به دندان می گزد
هر که اندازد ز نادانی گره در کار من
۱۸روی در آیینه زانوی خود آورده ام
نیست چون طوطی وبال دیگران زنگار من
۱۹جلوه دست حمایت می کند ز آهستگی
بر سر موران ره، پای سبکرفتار من
۲۰درد بر من صائب از درمان گواراتر شده است
دست از دست مسیحا می کشد بیمار من
۲۱