می زداید بی کسی زنگ از دل افگار من
از پرستاران گرانتر می شود بیمار من
۱پرتو منت کند عالم به چشم من سیاه
باشد از تردستی روشنگران زنگار من
۲ریشه کفرست محکم در دل سنگین مرا
چون سلیمانی گسستن نیست با زنار من
۳نیست با این خاکدان دلبستگی یک جو مرا
برگ کاهی می شود بال و پر دیوار من
۴دارم از بیم گسستن روز و شب پاس نفس
دستباف عنکبوتان است پود و تار من
۵روزگار از طوطی من گر شکر دارد دریغ
حرف شیرین تنگ شکر می کند منقار من
۶دولت بیدار دانند آنچه کوته دیدگان
چشم خواب آلود می داند دل بیدار من
۷روی خندان من آرد خون رحمت را به جوش
دست گلچین غنچه بیرون آید از گلزار من
۸آبروی من چو گوهر سر به مهر عزت است
آب برمی آرد از خود ابر گوهربار من
۹از صدف ترسم برآید پوچ مانند حباب
می خورد از بس درد خود گوهر شهوار من
۱۰دیده یوسف شناسی نیست در مصر وجود
ورنه جنس یوسفی کم نیست در بازار من
۱۱دشمن خونخوار را از عجز می پیچم عنان
سد راه سیل گردد پستی دیوار من
۱۲مرگ هیهات است سازد از فراموشان مرا
من همان ذوقم که می یابند از گفتار من
۱۳می کند صائب سراغ قبله در بیت الحرام
هر که جوید مصرع برجسته از اشعار من
۱۴