دست کوته کرد زلف یار از تسخیر من
ریخت از زور جنون شیرازه زنجیر من
۱با خرابی های ظاهر دلنشین افتاده ام
سیل نتوان گذشت از خاک دامنگیر من
۲سختی ره می شود سنگ فسان عزم مرا
برنمی گردد، اگر بر سنگ آید تیر من
۳خاکیان از جوهر پوشیده من غافلند
زیر گردون است در زیر سپر شمشیر من
۴آفتاب بی زوال عشق بر من تافته است
موی آتش دیده گردد خامه از تصویر من
۵غوطه در سرچشمه آب حیاتش می دهند
هر که می ریزد عرق چون خضر در تعمیر من
۶گر به ظاهر دیده من شد سفید از انتظار
متصل با قصر شیرین است جوی شیر من
۷اینقدر وحشت نمی بردم به خود هرگز گمان
در کمند زلف او نگذاشت چین نخجیر من
۸چون عرق چشمم به روی گلعذاران وا شده است
آفتاب و مه نمی آید به چشم سیر من
۹چون تواند سبزه زیر سنگ قامت راست کرد؟
می کند کوته زبان عذر را تقصیر من
۱۰سرو و سوسن را دل آزاده من داغ داشت
حلقه مردانه چشم تو شد زنجیر من
۱۱گفتم از پیری شود بند علایق سست تر
قامت خم حلقه ای افزود بر زنجیر من
۱۲یک دل غمگین جهانی را مکدر می کند
باغ را در بسته دارد غنچه دلگیر من
۱۳گر چنین صائب جنون من ترقی می کند
حلقه ها در گوش مجنون می کشد زنجیر من
۱۴