آسمانها را به چرخ آرد دل پر شور من
میکند از جای خم را باده پر زور من
۱خاکیان بی بصیرت را نمیآرد به شور
ورنه میریزد نمک در چشم اختر شور من
۲دیده رغبت به هر شهدی نمی سازم سیاه
بر شکرخند سلیمان است چشم مور من
۳حرف حق را بر زمین انداختن بی حرمتی است
از سریر دار منبر میکند منصور من
۴از رگ خامی نباشد میوه من ریشهدار
نشأة مِیْ میدهد در غورگی انگور من
۵بود کوه بیستون فرهاد را گر سنگ زور
از دل سنگین خوبان است سنگ زور من
۶نیست غیر از نیش رزق من ز کافر نعمتان
شش جهت هر چند شد پر شهد از زنبور من
۷گرچه شد صحن زمین از کاسه ام چینی نگار
باده از جام سفالین می خورد فغفور من
۸از جواهر سرمه الماس روشن گشته است
کی به مرهم چشم می سازد سیه ناسور من؟
۹کی به درمان تن دهد آن کس که ذوق درد یافت؟
دست از دست مسیحا می کشد رنجور من
۱۰این نمک کز شورش عالم به زخم من رسید
می شود صبح قیامت مرهم کافور من
۱۱ز اختر طالع چه بگشاید، که خورشید منیر
خال روی زنگیان شد از شب دیجور من
۱۲از تب سوزان دل شبها چراغم روشن است
نیست حاجت شمع دیگر بر سر رنجور من
۱۳تا به جمع مال حرص اغنیا را دیده است
می کشد، گر دانه ای دارد، به خرمن مور من
۱۴جلوه برق تجلی را مکان خاص نیست
از دل سنگین خوبان است کوه طور من
۱۵گر در احیای سخن کردم قیامت دور نیست
کز صریر خامه خود بود صائب صور من
۱۶