از گهر گرد یتیمی شست آب چشم من
توتیا شد خاک در عهد سحاب چشم من
۱جوهر بینایی من پرده سوز افتاده است
کی سفیدی می تواند شد نقاب چشم من؟
۲آنچنان کز خنده گردد غنچه گل بی گره
از دل بیدار باشد فتح باب چشم من
۳رشته اشکم بعینه سبحه بگسسته است
بس که می آید غبارآلود آب چشم من
۴موجه تردست را خشکی کند سوهان روح
آب بردارد گر از دریا سحاب چشم من
۵دیده من تا به خال دلفریب او فتاد
مردمک شد نقطه سهو کتاب چشم من
۶تشنه عرض گهر چون تنگ چشمان نیستم
گریه بی اشک باشد انتخاب چشم من
۷بس که می ریزم به تلخی اشک، هر مژگان من
می شود انگشت زنهاری ز آب چشم من
۸دیده بیدار انجم محو شد در خواب روز
همچنان در پرده غیب است خواب چشم من
۹چون تواند بحر با من لاف همچشمی زدن؟
می زند پهلو به گردون هر حباب چشم من
۱۰جای حیرت نیست گردد گر حصاری در تنور
در مقام لاف، طوفان از حجاب چشم من
۱۱نه ز ساقی ناز و نه از خم بزرگی می کشم
تا ز خون دل مهیا شد شراب چشم من
۱۲چون رگ سنگ است صائب در نظر مژگان مرا
بس که از غفلت گرانسنگ است خواب چشم من
۱۳