سر نمی پیچد ز اشک لاله گون مژگان من
پنجه با دریای آتش می زند مرجان من
۱سینه ای چون صبح می خواهد قبول داغ عشق
در زمین پاک ریزد تخم را دهقان من
۲تا شدم قانع ز نعمت ها به درد و داغ عشق
گرم چون خورشید تابان است دایم نان من
۳می شود هر روز بند غفلت من بیشتر
دانه زنجیر در خاک است در زندان من
۴گرچه از لب تشنگی یک مشت خاکستر شدم
تازه رو دارد سفال خاک را ریحان من
۵می دهد از سنبلستان ریاض خلد یاد
از سیه مستان معنی صفحه دیوان من
۶تازه رو بر می خورم با هر که خونم می خورد
نیشتر را گل به دامان می کند شریان من
۷اختیار گریه بی اختیارم داده اند
غیر مژگان یک سر مو نیست در فرمان من
۸حلقه بیرون در کام از نظربازی گرفت
تا به کی محروم باشد دیده حیران من؟
۹این جواب آن غزل صائب که گوید مولوی
چون بنالم عطر گیرد عالم از ریحان من
۱۰بس که ترسیده است چشمم صائب از رخسار او
برنمی آید نگه از سایه مژگان من
۱۱