نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان من
از پشیمانی دل خود می خورد مهمان من
۱در مصیبت خانه ام گرد تعلق فرش نیست
سیل خجلت می برد از خانه ویران من
۲از تنور خاک، نان من فطیر آمد برون
از تنور آسمان تا چون برآید نان من
۳قطع پیوند تعلق کرده ام زین خاکدان
داغ دارد خار را کوتاهی دامان من
۴می کند با آستین جوهر ز روی تیغ پاک
آن که می چیند به دامن اشک از مژگان من
۵گریه من بحر را در حقه گرداب کرد
کیست مرجان تا زند سرپنجه با مژگان من؟
۶از تنور هر حبابی سر کشد طوفان نوح
چون به دریا رو نهد چشم محیط افشان من
۷نکهت زلف تو راه شش جهت را بسته است
از کدامین ره به هوش آید دل حیران من؟
۸در سر شوریده من عقل شد سودای عشق
دیو یوسف می شود در پله میزان من
۹صائب از بس شور معنی هر طرف انگیخته است
یادی از دیوان محشر می دهد دیوان من
۱۰