بس که دارد ناتوانی ریشه در اعضای من
سایه همچون دام می پیچد به دست و پای من
۱داغ حسرت جا ندارد در دل آزاده ام
این حشم برخاسته است از دامن صحرای من
۲زلف ماتم دیدگان را شانه ای در کار نیست
دست کوته دار ای مهر از شب یلدای من
۳مشت خاکی چون عنانداری کند سیلاب را؟
کی نصیحتگر برآید با دل خودرای من؟
۴حرف پوچ از من کسی وقت غضب نشنیده است
کف نمی آرد ز هر طوفان به لب دریای من
۵دشمن از همواری من خون خود را می خورد
سیل را دست تعدی نیست بر صحرای من
۶چون کنم پی گم، که با این سوز هر جا می روم
شمع روشن می توان کردن ز نقش پای من
۷همت والای من روزی که قامت راست کرد
هیچ تشریفی نیامد راست بر بالای من
۸چون لگن در زیر پای شمع می آید به چشم
آسمان در زیر پای همت والای من
۹کوه و دشت از لنگر تمکین من آسوده است
آه اگر زنجیر بردارد جنون از پای من
۱۰جوش دریا کم نمی گردد ز سرپوش حباب
مهر خاموشی چه سازد با لب گویای من؟
۱۱بر لب چاه زنخدان تشنه لب استاده ام
آه اگر از سستی طالع نلغزد پای من!
۱۲از نسیم صبحدم صد پیرهن لاغرترم
می تواند باد دامن تیشه زد بر پای من!
۱۳داغ دارد کیمیای صحبتم خورشید را
خشت را یاقوت احمر می کند صهبای من
۱۴سوز خاکسترنشینان را عیاری دیگرست
هر سپندی تکیه نتواند زدن بر جای من
۱۵ساغری از تلخرویی باز می دارد مرا
می تواند کرد شیرین، شبنمی دریای من
۱۶از غم دستار چون مجنون نمی پیچم به خود
افسر از خورشید دارد فرق گردون سای من
۱۷اشک تا دامن رسیدن مهره گل می شود
بس که صائب گرد غم فرش است بر سیمای من
۱۸