چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من
خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من
۱گرم رفتاری چو من دشت جنون هرگز نداشت
موی آتش دیده گردد خار زیر پای من
۲راست می سازد دل شبها نفس موج سراب
راحت منزل ندارد شوق بی پروای من
۳چون فلک باشد مسلسل دور سرگردانیم
گردباد انگشت حیرت گشت در صحرای من
۴عشق عالمسوز هر داغی که سوزد بر دلم
عینک دیگر شود بهر دل بینای من
۵گفتگوی سخت رویان بر دل من بار نیست
هیچ جا لنگر نمی گیرد به خود دریای من
۶با کمال ناگواریها، گوارا کرده است
محنت امروز را اندیشه فردای من
۷باده من جام را بی ساقی اندازد به دور
شیشه را چون نار خندان می کند صهبای من
۸بندهای سست را صائب توان آسان گسیخت
سهل باشد گر نباشد منتظم دنیای من
۹