چشم خورشید به رخسار تو باشد روشن
نیست یک سرو به غیر از تو درین سبز چمن
۱یوسف از غیرت آن نرگس نیلوفر رنگ
رفت تا مصر که در نیل زند پیراهن
۲بگذار از پرده ناموس که سرگرمی عشق
نه چراغی است که پوشیده شود از دامن
۳همچنان می پرد از بی خبری چشم حباب
گرچه با بحر بود در ته یک پیرهن
۴هاله ماه ز شوق تو گشاده است آغوش
چند چون شمع توان بود گرفتار لگن؟
۵تن به زندان غریبی ندهد کس، چه کند؟
نیست بی چاه حسد دامن صحرای وطن
۶مرگ در مذهب ما رخصت بال افشانی است
صبح امید دمد اهل صفا را ز کفن
۷صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت
بشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن
۸