می دهم گرچه به ظاهر چو قلم داد سخن
سر مویی خبرم نیست ز ایجاد سخن
۱بی سخن مسندش از دست سلیمان باشد
سایه گر بر سر مور افکند امداد سخن
۲قدم اول این ره چو قلم ترک سرست
ای که داری هوس وصل پریزاد سخن
۳قاف تا قاف سراپرده سلطانی اوست
چون سلیمان به جهان حکم کند باد سخن
۴می شود چون قلم از رشته جان زنارش
هر که شد واله حسن صنم آباد سخن
۵شکرستان کند از صورت شیرین دهنان
بیستونی که فتد در کف فرهاد سخن
۶گر لب خود نگشایم همه دانند که هست
مهر خاموشی من چتر پریزاد سخن
۷به سخن هر که شود زنده نمیرد هرگز
دم عیسی است هوای نفس آباد سخن
۸همه بر آینه دارند نظر چون طوطی
تا که را سینه روشن کند ارشاد سخن
۹تا ز کوتاهی پرواز خجالت نکشد
لفظ پرداخته کن بال پریزاد سخن
۱۰سخن آن است که از مغز تأمل خیزد
نتوان کرد به هر طوطیی اسناد سخن
۱۱چاک کن همچو قلم سینه خود را صائب
که دل چاک بود مشرق ایجاد سخن
۱۲