نیست بی مغز حقیقت سخن خودشکنان
گوش را تنگ شکرساز ازین خوش سخنان
۱پیش جمعی که ز سررشته عشق آگاهند
سنبل باغ بهشتند پریشان سخنان
۲به وصال گل بی خار مبدل نکنم
خارخاری که مرا هست ز گل پیرهنان
۳قسمت رشته ز گوهر نبود جز کاهش
دست کوتاه کنید از کمر سیم تنان
۴نرود تلخی بادام به شکر بیرون
نشود شاد دل از صحبت شیرین دهنان
۵نقش از آیینه عریان چه برد جز افسوس؟
مرو از راه به نظاره سیمین بدنان
۶با قد خم شده مغلوب هوا چند شوی؟
خاتم خویش برآر از کف این اهرمنان
۷لاله زاری است که خون در دل فردوس کند
جگر خاک به عهد تو ز خونین کفنان
۸دست در دامن پر خار علایق مزنید
تا برآیید ازین خرقه تن دست زنان
۹تلخ و شوری که ز ایام رسد شیرین کن
تا چو صائب شوی از جمله شیرین سخنان
۱۰