چند دندان تأمل به جگر افشردن؟
چون صدف اشک فرو خوردن و گوهر کردن
۱چون قلم تا سر خود را ننهی بر کف دست
نتوان وادی خونخوار سخن سر کردن
۲تا قدم دایره سان بر سر خود نگذاری
معنی از عالم بالا نتوان آوردن
۳تا چون چوگان نشود قامتت از فکر سخن
از حریفان نتوان گوی فصاحت بردن
۴آن ازین کوچه برد سر به سلامت بیرون
که سر سخت ز هر سنگ تواند خوردن
۵هر که سر در سر معنی نکند همچو قلم
به که ناموس تخلص نکشد بر گردن
۶سخنی کز سر اندیشه نباشد پوچ است
شعر پر مغز نگردد ز دهن پر کردن
۷سخن آن است که چون پرده ز رخسار کشد
رنگ از چهره یاقوت تواند بردن
۸ارج اهل سخن این بس، که به افلاک رسید
شعله شهرت این طایفه بعد از مردن
۹در گذر صائب ازین مرحله آتش خیز
بیش ازین پای در آتش نتوان افشردن
۱۰