نیست مقدور علاج غم دنیا کردن
گره از جبهه به ناخن نتوان وا کردن
۱از ولی نعمت عقبی نتوان رو گرداند
از بصیرت نبود پشت به دنیا کردن
۲می شود بسته در فیض ز واکردن لب
درد خود عرض نباید به مسیحا کردن
۳آنقدر از دل صد پاره نمانده است بجا
که به احباب توان رقعه ای انشا کردن
۴پیش دریای گهرخیز به هر قطره گدا
لب به دریوزه نباید چو صدف وا کردن
۵عنقریب است که هم پله قارون شده است
خواجه از تکیه به جمعیت دنیا کردن
۶خامه بیهوده دهد نبض به دستی هر دم
نشود درد سخن به، به مداوا کردن
۷نیست ممکن به فسون بدگهران نیک شوند
که گره از دم عقرب نتوان وا کردن
۸زن چه باشد که ازو مرد به فریاد آید؟
شاهد عجز بود شکوه ز دنیا کردن
۹نور خورشید دهد دیده دل را صائب
گریه چون شمع نهان در دل شبها کردن
۱۰