در دل سخت تو نتوان به سخن جا کردن
نتوان غنچه پیکان به نفس وا کردن
۱پرده چهره مقصود سیه کاری توست
سعی کن سعی در آیینه مصفا کردن
۲غوطه در خار دهد دیده کوته بین را
گل بی خار ازن باغ تمنا کردن
۳روی چون سرو سوی عالم بالا آور
تا میسر شودت مصرعی انشا کردن
۴هر که از حرف جهان روزه مریم گیرد
می تواند به نفس کار مسیحا کردن
۵سر مکش از خط تسلیم درین بحر که موج
بوسه زد بر لب ساحل ز کمر وا کردن
۶هر که دولت پی دنیا طلبد چون طفلی است
که بلندی طلبد بهر تماشا کردن
۷برق ازان شوختر افتاده که پنهان گردد
اختیاری نبود عشق هویدا کردن
۸عجز گستاخ کند خصم زبون را صائب
نتوان با فلک سفله مدارا کردن
۹