ز خامشی دل روشن شود سیاه مرا
سیاه خیمه لیلی است دود آه مرا
۱ز داغ زیر نگین من است روی زمین
ز اشک و آه بود لشکر و سپاه مرا
۲چو گردباد به سرگشتگی برآمده ام
نمی رود دل گمره به هیچ راه مرا
۳حباب مانع جوش و خروش دریا نیست
ز مغز، شور نگردد کم از کلاه مرا
۴نمی توان به نصیحت عنان من پیچید
نداشت زلف به زنجیرها نگاه مرا
۵به رنگ زرد ز دینار گشته ام قانع
چو کهربا نپرد چشم بهر کاه مرا
۶نیم به همسفران بار از تهیدستی
که هست از دل صد پاره زاد راه مرا
۷حریف سرکشی نفس نیست یوسف من
حضیض چاه بود به ز اوج جاه مرا
۸چو شمع، زندگیم صرف شد به لرزیدن
نشد که دست حمایت شود پناه مرا
۹مرا به جاذبه، ای میر کاروان دریاب
که مانده کرد گرانباری گناه مرا
۱۰اگر چه گوهر من چشم می کند روشن
نمی خرند عزیزان به برگ کاه مرا
۱۱مرا به عالم بالا رساند یک جهتی
نگشت کعبه و بتخانه سنگ راه مرا
۱۲ز زهد خشک مرا زنده زیر خاک مکن
مبر ز میکده زاهد به خانقاه مرا
۱۳زبان عذر ندارم ز روسیاهی ها
مگر شود عرق شرم عذرخواه مرا
۱۴مرا ز سیل گرانسنگ هیچ پروا نیست
خراب بیش کند آب زیر کاه مرا
۱۵هزار لطف طمع داشتم ز ساده دلی
نکرد چشم تو ممنون به یک نگاه مرا
۱۶کجاست فرصت مشق جنون مرا صائب؟
که برده دست و دل از کار، مد آه مرا
۱۷