چه احتیاج دلیل است در رحیل مرا؟
چو سیل جذبه دریاست بس دلیل مرا
۱چه غم ز آتش سوزنده چون خلیل مرا؟
که عشق او ز بلاها بود کفیل مرا
۲چه حاجت است به رهبر، که گوشه چشمش
کشد چو سرمه به خویش از هزار میل مرا
۳علاج تشنه دیدار نیست جز دیدار
به چشم، موج سراب است سلسبیل مرا
۴نکرده است چنان عشق او سبکروحم
که کوه غم به نظرها کند ثقیل مرا
۵هنوز در جگر سنگ بود چشمه من
که عشق کرد به لب تشنگان سبیل مرا
۶نه هر شکار سزاوار تیغ استغناست
مکش به داغ جگر گوشه خلیل مرا
۷چرا ستایش بخل از کرم فزون نکنم؟
که هست منت آزادی از بخیل مرا
۸درین بساط من آن سیل پر شر و شورم
که بحر کوچه دهد همچو رود نیل مرا
۹عزیز کرده عشق و محبتم صائب
شود ذلیل، فلک گر کند ذلیل مرا
۱۰