کنند تازه خطان مشکسود داغ مرا
شراب کهنه دهد تازگی دماغ مرا
۱چو لاله در چمن از کاسه سرنگونی ها
تهی ز باده ندیده است کس ایاغ مرا
۲ز خرج، دخل کریمان یکی هزار شود
در گشاده، در بسته است باغ مرا
۳ستاره سوخته از سوختن نیندیشد
حذر ز سوده الماس نیست داغ مرا
۴ز آفتاب بود روشناییم چون لعل
چسان خموش توان ساختن چراغ مرا؟
۵بهار تازه کند داغ تخم سوخته را
ز باده تر نتوان ساختن دماغ مرا
۶مرا کسی که به سیر بهشت می خواند
ندیده است مگر گوشه فراغ مرا؟
۷به شور حشر مرا نیست حاجتی صائب
چنین که عشق نمکسود ساخت داغ مرا
۸