نمی توان ز سخن ساختن خموش مرا
که چون صدف ز دهان است رزق گوش مرا
۱اگر چه صحبت من غم زداست همچو شراب
به روی تلخ، حریفان کنند نوش مرا
۲ز آفتاب بود روشناییم چون لعل
نمی توان به نفس ساختن خموش مرا
۳مرا ز کوی خرابات پای رفتن نیست
مگر به خانه برد محتسب به دوش مرا
۴نکرده بود تماشا هنوز قامت راست
که شد خرام تو سیلاب عقل و هوش مرا
۵چنان ز سردی عالم فسرده دل شده ام
که روی گرم نمی آورد به جوش مرا
۶چنان ز تنگی این بوستان در آزارم
که صبح عید بود روی گلفروش مرا
۷خوشم به صحبت بلبل که می برد صائب
به سیر عالم دیگر ز هر خروش مرا
۸