عقل سالم ز می ناب نیاید بیرون
کشتی کاغذی از آب نیاید بیرون
۱نیست ممکن، نشود دل ز می ناب سیاه
زنده اخگر ز ته آب نیاید بیرون
۲تا به روشنگر دریا نرساند خود را
تیرگی از دل سیلاب نیاید بیرون
۳پای خوابیده بود در ته دامن بیدار
زاهد آن به که ز محراب نیاید بیرون
۴می برد عزت غربت وطن از یاد غریب
آب از گوهر سیراب نیاید بیرون
۵رزق کج بحث ز تحصیل بود دست تهی
گوهر از بحر به قلاب نیاید بیرون
۶لازم قامت خم گشته بود طول امل
موج از حلقه گرداب نیاید بیرون
۷یک جهت شو که ز صد زاهد شیاد یکی
خالص از بوته محراب نیاید بیرون
۸رو نهان می کند از روشنی دل شیطان
دزد بیدل شب مهتاب نیاید بیرون
۹مکن ای سنگدل از شکوه مرا منع که زخم
می کشد زود چو خوناب نیاید بیرون
۱۰در گرانجان نبود زخم زبان را تأثیر
خون به نشتر ز رگ خواب نیاید بیرون
۱۱خودنمایی نبود شیوه واصل شدگان
زنده ماهی ز ته آب نیاید بیرون
۱۲به صد امید دل شبنم ما آب شده است
آه اگر مهر جهانتاب نیاید بیرون
۱۳نزند دست به دامان اجابت صائب
ناله ای کز دل بی تاب نیاید بیرون
۱۴