اشک خونین نه ز هر آب و گل آید بیرون
این گل از دامن صحرای دل آید بیرون
۱سالها غوطه به خوناب جگر باید خورد
تا ز دل یک نفس معتدل آید بیرون
۲می رود منفعل از مجلس مستان خورشید
هر که ناخوانده درآید خجل آید بیرون
۳نیست ممکن که ز همصحبتی آب روان
سرو را پای اقامت ز گل آید بیرون
۴شیشه چرخ به جان سختی خود می نازد
چه تماشاست که آن سنگدل آید بیرون!
۵پرده داغ دریدن گل بی ظرفیهاست
لاله از تربت ما منفعل آید بیرون
۶چه کند آتش دوزخ به جگر سوخته ای
که ز دیوان قیامت خجل آید بیرون
۷تن پرستان همه مشغول تماشای خودند
تا که از خود به تماشای دل آید بیرون؟
۸بگذر از دردسر سوزن عیسی صائب
غم نه خاری است که از پای دل آید بیرون
۹