جام می غم ز دل تنگ نیارد بیرون
صیقل این آینه از زنگ نیارد بیرون
۱پیش ما سوختگان خام بود سوخته ای
که شرار از جنگ سنگ نیارد بیرون
۲ناقصان عاشق رنگینی لفظند که طفل
از گلستان گل بی رنگ نیارد بیرون
۳نشود در نظرش زشتی دنیا روشن
تا کسی آینه از زنگ نیارد بیرون
۴چه کند زخم زبان با دل سختی که تراست؟
نیشتر خون ز رگ سنگ نیارد بیرون
۵شب امید مرا صبح نگردد طالع
تا عذارش خط شبرنگ نیارد بیرون
۶لذت درد حرام است بر آن بی توفیق
که ز گلزار دل تنگ نیارد بیرون
۷نشود عالم افسرده گلستان صائب
تا سر از خم می گلرنگ نیارد بیرون
۸