نشود دام رهم جلوه هر تر دامن
می کشد موجه من از کف کوثر دامن
۱با جگر سوختگان صحبت من درگیرد
نزنم همچو شرر دست به هر تردامن
۲نیست یک شب که به قصد دل مینایی من
آسمان سنگ کواکب نکند در دامن
۳دست در دامن خورشید سبکسیر نزد
بر کمر هر که نزد چون مه انور دامن
۴هر که خواهد که درین باغ سرافراز شود
پای چون سرو همان به که کشد در دامن
۵تا گلی بر سر شاخ است درین عبرتگاه
نزند بر کمر این طارم اخضر دامن
۶جلوه نشو و نما بی مدد غیر خوش است
می کشد سرو من از منت کوثر دامن
۷پنجه زور جنون وقف گریبان من است
غنچه را چون نفتد چاک (حسد در) دامن؟
۸خلق خوش عود بود انجمن مردان را
چون زنان پهن مکن بر سر مجمر دامن
۹آنقدر خامه صائب گهرافشانی کرد
که شد از گوهر او خاک توانگر دامن
۱۰