نیست امروز ز مژگان گهرافشانی من
گریه شسته است به طفلی خط پیشانی من
۱زلف چون حاشیه بر گرد سرش می گردد
در کتابی که بود شرح پریشانی من
۲چون رگ سنگ، زمین گیر گران پروازی است
مژه در دیده آسوده حیرانی من
۳می دهد حیرت سرشار من از حسن تو یاد
رتبه گنج عیان است ز ویرانی من
۴هر چه در خاطر من می گذرد می دانند
سادگی آینه بسته است به پیشانی من
۵در خزان ناله رنگین بهاران دارند
بلبلان چمن از سلسله جنبانی من
۶شعله شوخ به فانوس مقید نشود
اطلس چرخ بود داغ ز عریانی من
۷شرر از سنگ برون آمد و من در خوابم
سنگ بر سینه زند دل ز گرانجانی من
۸گرچه تلخ است درین باغ مذاقم صائب
گوش گل، تنگ شکر شد ز غزلخوانی من
۹