ز آستین دست تو گر یک سحر آید بیرون
چون گل از دست تو بی خواست زر آید بیرون
۱کف خاکستر از سوختگان پیدا نیست
به چه امید ز خارا شر آید بیرون؟
۲ز دم از بی خبری جوش حلاوت، غافل
که نی از ناخن من چون شکر آید بیرون
۳دل محال است که از فکر تو فارغ گردد
این سری نیست که از زیر پر آید بیرون
۴همچنان دست چو گل پیش کسان می داری
اگر از جیب تو چون غنچه زر آید بیرون
۵همچو پیکان که به تن نیست قرارش یک جا
هر زمان دل ز مقام دگر آید بیرون
۶اگر از سیل حوادث متزلزل نشوی
تیغ چون کوه ترا از کمر آید بیرون
۷رگ جانی که در او پیچ و خم غیرت هست
خشک چون رشته ز آب گهر آید بیرون
۸نه طباشیر هم از سوخته نی می خیزد؟
از شب ما چه عجب گر سحر آید بیرون
۹در زمین دل اگر دانه امیدی هست
به هواداری مژگان تر آید بیرون
۱۰از حضور ابدی کیست که دل بردارد؟
از بیابان فنا چون خبر آید بیرون؟
۱۱خضر صائب خبرش را نتواند دریافت
رهنوردی که ز خود بی خبر آید بیرون
۱۲