خار غم از دل عشاق کم آید بیرون
چون ازین شعه ستان خار غم آید بیرون؟
۱جوهر از تیغ برد سینه گرمی که مراست
ماهی از قلزم ما بی درم آید بیرون
۲صدق در سینه هر کس که چراغ افروزد
از دهانش نفس صبحدم آید بیرون
۳بر سیه بختی ارباب سخن می گرید
ناله ای کز دل چاک قلم آید بیرون
۴زنده شد عالمی از خنده جان پرور او
که گمان داشت وجود از عدم آید بیرون؟
۵روی اگر در حرم کعبه کند غمزه او
صید با تیغ و کفن از حرم آید بیرون
۶سینه چاک، ره قافله غم بوده است
دل ما خوش که ازین رخنه غم آید بیرون
۷در کنعان نگشایند به رویش اخوان
یوسف از مصر اگر بی درم آید بیرون
۸حرص دایم چو سگ هرزه مرس در سفرست
صبر شیری است که از بیشه کم آید بیرون
۹باددستان گره از کیسه کان نگشایند
زر چو گل از کف اهل کرم آید بیرون
۱۰صائب آن شوخ به خوبی شود انگشت نما
چون مه نو اگر از خانه کم آید بیرون
۱۱