غم به اشک از دل غمناک نیاید بیرون
به گرستن گره از تاک نیاید بیرون
۱از کف ساده آیینه برون آمد موی
دانه ماست که از خاک نیاید بیرون
۲ریشه در مغز اجابت نتواند کردن
ناله ای کز دل صد چاک نیاید بیرون
۳نیست اندیشه محشر دل سودازده را
دانه سوخته از خاک نیاید بیرون
۴نیست ممکن که پر و بال تواند وا کرد
تا دل از بیضه افلاک نیاید بیرون
۵آتش ظلم به یک چشم زدن می میرد
برق از بوته خاشاک نیاید بیرون
۶نشأه باده گلرنگ به تخت است مدام
دولت از سلسله تاک نیاید بیرون
۷(هیچ بسمل نکشد سر به گریبان عدم
که ازان حلقه فتراک نیاید بیرون)
۸کشش عشق شرار از جگر سنگ کشد
آه چون از دل غمناک نیاید بیرون؟
۹(زاهد از پرورش زهد ریایی عجب است
اگر از خاک تو مسواک نیاید بیرون)
۱۰(دست بیعت به خزان فل بهاران دادم)
به سبکدستی من تاک نیاید بیرون)
۱۱(نظر تربیت دهر علاجش نکند
هر که از بوته دل، پاک نیاید بیرون)
۱۲(سخن صائب اگر بگذرد از عرش بلند
آفرین از لب ادراک نیاید بیرون)
۱۳