چون دهد چشم ترم اشک به دامان بیرون
ز آستین بحر کند پنجه مرجان بیرون
۱بر لب ساغر ازان بوسه سیراب زنند
که نیارد سخن از مجلس مستان بیرون
۲هر کجا رفت همان چشم به دنبالش بود
سرمه زان روز که آمد ز صفاهان بیرون
۳خاک غربت بود آیینه ارباب سخن
طوطی آن به که رود از شکرستان بیرون
۴گل شرم است، که هر فصل بهاران آید
لاله افکنده سر از خاک شهیدان بیرون
۵چشم زنجیر غریبانه چرا خون نگریست؟
یوسف آن روز که می رفت ز زندان بیرون
۶(کاروان خط اگر بنده نوازی نکند
که دل ما کشد از چاه زنخدان بیرون؟)
۷(به جز از من که تردد نکنم از پی رزق
نیست شیری که نیاید ز نیستان بیرون)
۸به درشتی نتوان برد ز دل غم صائب
نتوان کرد ز دل خار به پیکان بیرون
۹