شور عشق از دل دیوانه نیاید بیرون
سیل ازین گوشه ویرانه نیاید بیرون
۱دردنوشان خرابات مغان ستارند
که سخن از لب پیمانه نیاید بیرون
۲خاکساران و سرانجام شکایت، هیهات
این زمینی است کز او دانه نیاید بیرون
۳آنقدر خون ز لب لعل تو در دل دارم
که به صد گریه مستانه نیاید بیرون
۴چشم حق بین ز صنم جلوه حق می بیند
عارف از گوشه بتخانه نیاید بیرون
۵دل آزرده به پیغام تسلی نشود
از جگر تیر به افسانه نیاید بیرون
۶هر که داند که خبرها همه در بی خبری است
هرگز از گوشه میخانه نیاید بیرون
۷عالم از حسن خداداد نگارستانی است
زین چمن سبزه بیگانه نیاید بیرون
۸برنگردد ز غریبی به وطن کامروا
از وطن هر که غریبانه نیاید بیرون
۹گرچه از جذبه حق پای برآید از گل
لیک بی همت مردانه نیاید بیرون
۱۰زنگ بیرون ندهند از دل خود، سوختگان
سبزه از تربت پروانه نیاید بیرون
۱۱هر که مکروه نخواهد که ببیند صائب
به ازان نیست که از خانه نیاید بیرون
۱۲