زهی ز صافی چشم تو چشم جان روشن
نسیم پیش خرام تو بوی پیراهن
۱ازان همیشه تر و تازه است سنبل زلف
که بی حجاب کند با تو دست در گردن
۲ز خاک، دست و گریبان به سرو برخیزد
به خاک هر که شود قامت تو سایه فکن
۳ز برگ لاله این باغ سرسری مگذر
که لیلیی سر مجنون نهاده در دامن
۴تو کیستی که کنی سر برهنه همچو حباب
در آن فضا که نگردد محیط بی جوشن
۵به اینقدر که ز دل بر سر زبان آمد
چو آفتاب به گرد جهان دوید سخن
۶سف رساند خضر را به چشمه حیوان
به مهر، چشم مسیحا شد از سفر روشن
۷نبرد زنگ ز آیینه دل یعقوب
نسیم مصر سفر تا نکرد از مسکن
۸جواب آن غزل است این صائب مولوی
که او چو آینه هم ناطق است و هم الکن
۹