چه حاجت است به خال آن بیاض گردن را؟
ستاره نقطه سهوست صبح روشن را
۱همیشه تهمت نظاره می کشد عاشق
ز آفتاب خبر نیست چشم روزن را
۲فغان که خار علایق ز تیزدستی ها
امان نداد که سازیم جمع دامن را
۳گره به جبهه میفکن که رشته هموار
به قطع راه بود تازیانه سوزن را
۴زبان پاک بود لازم دل روشن
که برگ از ید بیضاست نخل ایمن را
۵گشاده دار دل و دست را که لنگر سنگ
ازین دو شیوه شود بادبان فلاخن را
۶چو ماه نو، قد خم گشته بر سپهر وجود
اشاره ای است که آماده باش رفتن را
۷ز جمع دانه که خواهد نصیب خاک شدن
مساز تنگ به خود همچو مور مسکن را
۸کنون که قوت بازوی رستمی داری
برآر از چه بیژن روان روشن را
۹غبار دیده جان است پیکرت صائب
به آه زیر و زبر ساز، خانه تن را
۱۰