ز هوش برد چنان حیرت تو گلشن را
که سبز کرد خموشی زبان سوسن را
۱کسی ز قید خزان و بهار شد آزاد
که همچو سرو ازین باغ چید دامن را
۲نظر ز روی تو خورشید برنمی دارد
که نیست خیرگی از مهر، چشم روزن را
۳ز قید چرخ ترا عشق می کند آزاد
که رستم آرد بیرون ز چاه بیژن را
۴نبرد روح گرانی ز جسم یک سر موی
نداد فایده قرب مسیح سوزن را
۵خوش است دفع گرانان به هر روش باشد
ملال نیست ز سرگشتگی فلاخن را
۶به رنگ خویش برآورد روزگار، مرا
که رنگ ظرف بود آبهای روشن را
۷مدام بر سر حرف است خامه صائب
همیشه جوش بهارست نخل ایمن را
۸