چه حاجت است به گلگونه، روی گلگون را؟
نشسته است به خون هیچ ساده دل خون را
۱به می چه سرخ کنی چشم های میگون را؟
نشسته است به خون هیچ ساده دل خون را
۲ز پشت پای ادب چشم برندارد عشق
سر فکنده بود بار، بید مجنون را
۳چسان به خاک نبندند عشقبازان نقش؟
که بار عشق دو تا ساخت پشت گردون را
۴حضور گوشه دل مغتنم شمار که نیست
حصار عافیتی به ز خم فلاطون را
۵به گریه از دل پر خون غبار می شویم
نشسته است به خون گرچه هیچ کس خون را
۶درین ریاض به بی حاصلی بساز چو سرو
که غیر دست تهی نیست بار موزون را
۷به فکر دنیا خلق آن قدر فرو رفتند
که جا به زیر زمین تنگ گشت قارون را
۸اگرچه شیوه همچشم نیست خونگرمی
شکست چشم غزالان خمار مجنون را
۹نمی رسد به سرافکندگی رعونت نفس
ز سرو بیش بود فیض، بید مجنون را
۱۰سبکروان به نظرها گران نمی گردند
که گردباد به دل نیست بار، هامون را
۱۱کم است اگر سر هر موی من شود نشتر
به قدر خوردن (خون) کم کنم اگر خون را
۱۲ز عشق، دشمن خونخوار مهربان گردد
که چشم شیر چراغ است بزم مجنون را
۱۳ز ساکنان خرابات شو که خلوت خم
سرآمد حکما می کند فلاطون را
۱۴زمین به نرم روان مهربان بود صائب
غبار نیست به خاطر ز ریگ هامون را
۱۵