گل است باده گلرنگ باده خواران را
مدام فصل بهارست میگساران را
۱ز پای خم چو شدی سر گران، سبک برخیز
گران مگرد به خاطر بزرگواران را
۲رخ شکفته، هوای گرفته می خواهد
به خوشدلی گذران روز ابر و باران را
۳ز گریه ابر سیه می شود سفید آخر
بس است اشک ندامت سیاهکاران را
۴کنند بی نمکان با شراب کار نمک
مده به مجلس می راه، هوشیاران را
۵ز بحر رحمت حق مشربی طمع دارم
که خوشگوار توان کرد ناگواران را
۶مرا چو صبح ز روز جزا مترسانید
همیشه روز حساب است دم شماران را
۷به آن غبار خط سبز، چشم بد مرساد!
که داد مرتبه سرمه خاکساران را
۸قدم شمرده نهد عقل در قلمرو عشق
ز سنگلاخ خطرهاست شیشه باران را
۹مسیح را به فلک همت بلند رساند
مده ز دست رکاب فلک سواران را
۱۰چه حاجت است به سنگین دلان بدآموزی؟
فسان ز خویش بود تیغ کوهساران را
۱۱کمال کوهکن از بیستون یکی صد شد
محک تمام کند سنگ خوش عیاران را
۱۲فریب گریه زاهد مخور ز ساده دلی
که دام در دل دانه است سبحه داران را
۱۳یکی هزار شد امید من ازان خط سبز
که وقت شام بود عید، روزه داران را
۱۴به سود خلق شود همت کریمان صرف
که باخت به بود از برد، خوش قماران را
۱۵ازان گروه طلب چون شکر حلاوت عیش
که در رکاب دویدند نی سواران را
۱۶در آن ریاض که صائب به نغمه گرم شود
خزان نیفکند از جوش نوبهاران را
۱۷