ز اشک گرم خطر نیست خار مژگان را
که چشم شیر نگهبان بود نیستان را
۱مجوی آب مروت ز چرخ سفله نهاد
که دود آه کند این سفال، ریحان را
۲نظر ز روی لطیفش چگونه آب دهم؟
که چشم شور بود شبنم این گلستان را
۳کمند جاذبه طوطیان شیرین حرف
ز بند نی بدر آورد شکرستان را
۴ز دست جرأت من در وصال ایمن باش
که قرب بحر کند خشک، دست مرجان را
۵ز اشک گرم شود نامه سیاه سفید
ز آه سرد بود برگریز عصیان را
۶ازان به زخم زبان از خوشامدم قانع
که به ز نقش و نگارست رخنه زندان را
۷همان سفینه اش از شرم جود دریایی است
صدف اگر چه گهر ساخت اشک نیسان را
۸ز میوه های بهشتی گزیده شد صائب
فشرد بر جگر خویش هر که دندان را
۹