احاطه کرد خط آن آفتاب تابان را
گرفت خیل پری در میان سلیمان را
۱شکار هاله بود ماه و آن خط مشکین
به دام هاله کشید آفتاب تابان را
۲تن لطیف ترا عطر، خار پیرهن است
به بوی گل مگشا چاک آن گریبان را
۳مشو ز حال دل ای یار تازه خط غافل
که نیست جز دل ما شمعی این شبستان را
۴به حکمت از لب خود مهر خامشی بردار
به دست دیو مده خاتم سلیمان را
۵ز جان درین تن خاکی مجوی جوش نشاط
که در تنور، نفس سوخته است طوفان را
۶به ما حرارت دوزخ چه می تواند کرد؟
اگر ز ما نستانند چشم گریان را
۷ز حال راهروان غافلم، همین دانم
که هست توشه ز دل خضر این بیابان را
۸ز دود آه، لب تازه خط او صائب
سیاه خانه نشین کرد آب حیوان را
۹