بهار شد که ببندند در گلستان را
شکوفه پنبه شود گوش باغبانان را
۱هزار بار فزون شمع آسیا کرده است
غبار خاطر من آفتاب تابان را
۲حباب نیست، که از شرم لعل سیرابش
عرق به جبهه نشسته است آب حیوان را
۳ز ماهتاب بناگوش یار می آید
که شیر مست کند ریگ این بیابان را
۴صدف به کد یمین رزق خویش می گیرد
عبث به جود ستایش کنند نیسان را
۵چه ساده ام که به دست تهی طمع دارم
که پر ز بوسه کنم چاه آن زنخدان را
۶ز جرم عشق نهان داشتن پشیمانم
نمک چشیده و دزدیده ام نمکدان را
۷بهشت سرمه ازین خاک می برد صائب
به مصر و شام چه نسبت بود صفاهان را؟
۸