به هر که هر چه ضرورست داده اند آن را
بس است آب دهن آسیای دندان را
۱مدار چشم تفاوت ز پله میزان
یکی است سنگ و گهر، دیده های حیران را
۲مکن به پرده ناموس عشق را پنهان
که بادبان نشود پرده دار طوفان را
۳به احتیاط نفس کش به عاشقان چو رسی
که ناز زلف بود خاطر پریشان را
۴کشیده دار عنان ادب به وادی عشق
که ریگ، خرده جانهاست این بیابان را
۵بدوز چاک دلم را به رشته سر زلف
که نیست حاجت محراب، کافرستان را
۶به طفل تخته تعلیم دادن استاد
اشاره ای است که آماده باش طوفان را
۷غم مآل که دارد، که فکر جامه و نان
گرفته است درون و برون انسان را
۸ز دل توقع آسودگی ز خامی هاست
قرار نیست به یک جای هیچ پیکان را
۹فتاده است سر و کار من به صحرایی
که قدر ریگ روان نیست خرده جان را
۱۰شکستگی نرسد خامه ترا صائب!
که سرخ کرد ز گفتار، روی ایران را
۱۱